تبليغاتX
مسافر کوچولو

کم کم داشت باورم می شد...

داشتم باور میکردم که زندگی همش همینه...

تکرار،تکرار،تکرار...

اما نه...

همش همین نیست...

فقط اگر باورش کنی...

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 12:2 توسط ایمان و قاصدک |


کاش قاصدک فصلی نداشت...

کاش قاصدک همیشه بود...

تا دل تنگم را برای تو اینجا نمی آوردم...

دیگر قاصدک هم به داد قاصدک نمیرسد...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 19:14 توسط ایمان و قاصدک |


اینجا پر از خاک شده...

یکم صبر کنی همشو پاک می کنم...

قناریم کجاست ایمان؟!

هواشو داشته باش...

اون از دل من می خونه...

از دلتنگی هام...

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 22:56 توسط ایمان و قاصدک |


انقدر کوچیک که میشه اولش ایستاد

و تا آخرش رو دید...

امتحان کن...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 10:1 توسط ایمان و قاصدک |


سلام به همه اونایی که از سالها پیش تا الان

هنوز با من و داداشم هستن...

سلام به اونا که هنوز قاصدک و ایمان رو به یاد

دارن...

اومدم بگم همتون رو به یاد دارم و همتون برام

عزیز هستین...

از همتون ممنونم که هنوز به ما سر میزنین...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 15:36 توسط ایمان و قاصدک |


یه روزی، یه زمانی دنیام شده بود اینجا اومدن و از تنهایی گفتن...

یه روزی،دنیام شد قاصدک این و اون شدن و آرزوها رو شنیدن...

امروز دنیام شده سردرگمی...

انگار دیگه روزا روز نیستن...

همشون شب شدن...

اما من از تاریکی می ترسم...

مگه نگفتی تنهام نمیذاری؟...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 1:57 توسط ایمان و قاصدک |


 

آرامش میخوام...فقط همین...

دلم واسه همتون تنگ شده...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 20:40 توسط ایمان و قاصدک |


سلام...

واسم یه بره بکش...

بره ها بوته ها رو هم می خورن؟؟؟

بوته اگه خار داشته باشه؟

واسش پوزه بند بکش...

آخه من یه گل دارم...

بره ها گلها رو هم می خورن؟؟

آخه گلم همه دنیامه...

تو اخترکم ما فقط همو داریم...

+ نوشته شده در شنبه پنجم تیر 1389ساعت 18:46 توسط ایمان و قاصدک |


سلام... اومدم که بدونی سر حرفم هستم... تنهات نمیذارم... اومدم تا قاصدک رویاهای تو بشم... بگو آرزوهات رو...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:40 توسط ایمان و قاصدک |


سلام به همه اونایی که هنوز

قاصدک رو به یاد دارند.

منو ببخشید دوستان من درگیر

مسائلی شدم که خیلی وقته نشده

اینجا بیام.

یه تشکر مخصوص از داداش رضا

حبیبی بخاطر مهربونی هاش و سارای

عزیز بخاطراینکه هنوز ما رو به یاد داره

و همه شما مهربون ها که قاصدک و ایمان

رو تنها نذاشتین.

منو ببخشید سعی می کنم به همتون سر بزنم.

دوستدار همه شما قاصدک.

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:0 توسط ایمان و قاصدک |


هفدهم اسفند تولد عزیزی بود که من

وظیفه داشتم بهش تبریک بگم...

میدونم دیر شده اما بدون که یادم

نرفته بود اگه هنوزم به وبلاگ ما

می یای تولدت مبارک...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 9:37 توسط ایمان و قاصدک |


کسی جایی رو سراغ نداره که

بشه رفت اونجا و درد دل رو

فریاد کشید؟

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 16:57 توسط ایمان و قاصدک |


حالا یکی بهم بگه چطوری می شه آدمی رو که

اعتقاد داره بن بست وجود داره رو امیدوار کرد؟...

+ نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 23:50 توسط ایمان و قاصدک |


کی می دونه بن بست یعنی چی؟

کسی هست که بتونه کمکم کنه؟!!!...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 21:29 توسط ایمان و قاصدک |


سلام به همه عزیزانی که هنوز به یاد قاصدک و ایمان هستند.

آریای عزیز بی نهایت غافلگیر شدم وقتی

دیدم تولدم رو تبریک گفتی اصلا فکر نمی کردم

که کسی اینجا به یادم باشه.

بی نهایت ازت ممنونم.

ما رو از یاد نبرید قاصدک و ایمان به یاد همه شما

هستند.

مهسای عزیز تو چطوری هنوزم اینجا می یای؟!

من قاصدک هستم...هنوز هم قاصدک هستم...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 20:2 توسط ایمان و قاصدک |